
اگر گوشم را نمی کشی باید بگویم تاروت ریختم؛ برای دونفری مان. به طرزی غریب هر دو کارت عشق در کارت های صغیر و کبیر با هم آمد. گویی تاروت تلاش می کرد بهم بگوید که هیچ زمان دیگری در رابطه این همه به هم نزدیک نبوده ایم... یکی دیگر هم ریختم برای ترک محل کار. گفت چرا زانوی غم بغل گرفته ای؟ به زودی کار تازه ای، ایده تازه ای را آغاز می کنی و در آن به هماهنگی و شادمانی می رسی... روز عجیبی بود امروز. از یک تلخی و دوری گزنده آغاز شد و به حجمی از عشق و خواستن و هماهنگی رسید که کمتر تجربه اش کرده بودیم. حس می کنم دوره تازه ای آغاز می شود. تاروت هم همین را گفت....
ادامه مطلب